Samad Behrangi

چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست
تا حالا به کتابخانه ی مدرسه ی یک روستا و یا یکی از مدارس حاشیه تهران سر زده اید؟
«صمد بهرنگی» سال ها پیش وقتی آموزگار مدارس روستاهای آذربایجان بود وضعیت مدارس روستایی و کتابخانه هایش را دید. به جای مهاجرت یا در کنج کافه ای نشستن و بحران های بشریت را حل کردن، با خود فکر کرد چه باید کرد؟ و این شد شروعِ گردآوری قصه های عامیانه و ترجمه و نوشتن برای کودکان. پیش از هر کس قصه هایش را برای شاگردانش می خواند و از زندگی و رنج های آن ها الهام می گرفت. «یاشار به پسر شهری می گوید؛ می دونی این چیه؟ پسر می گوید: این راه مکه است. یاشار می گوید: نه این کهکشان راه شیریه، چطور تو اینو نمی دونی؟ مگه معلم شما اینا رو بهتون نگفته؟ پسر می گوید: معلم ما از این حرف ها نمی زند، فقط درس می دهد و می رود».

یک. صمد بهرنگی، ۲ تیرماه ۱۳۱۸ در تبریز به دنیا آمد. بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی به دانش سرای مقدماتی رفت و پس از آن در مدارس شهرها و روستاهای آذربایجان به تدریس پرداخت. هم¬زمان در رشته ی ادبیات انگلیسی از دانشگاه تبریز فارغ التحصیل شد. در اواخر دهه ۳۰ شروع به نوشتن داستان کوتاه و ترجمه کرد. اولین داستانش، «تلخون» را سال ۴۲ در کتاب هفته منتشرکرد. همان سال همراه بهروز دهقان جلد نخست کتاب «افسانه های آذربایجان» را چاپ کرد. مجله ی فردوسی در سال ۴۵ «الدوز و کلاغ ها» را معرفی و نقد کرد و از این طریق بهرنگی در میان خوانندگان داستان فارسی مورد توجه قرار گرفت. مردادماه ۴۷ انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان «ماهی سیاه کوچولو» را چاپ کرد. کتابی که بسیاری آن را اثری ضد حاکمیت تعبیر کردند.
شهریور ۴۷ در یکی از سفرهایش برای جمع آوری داستان های محلی، در منطقه ی «خدا آفرین» نزدیک مرز شورری، در رود ارس غرق شد. مرگ صمد بهرنگی در منطقه ای دورافتاده در کنار پیشینه ی نقدهای اجتماعی او و بازخواست ها و احضارهایش طی آن سال ها، این گمان را ایجاد کرد که مرگ وی اتفاقی نبوده است.

دو. نوشته های مهیج او ضد پدرسالاری و سرمایه داری و نقدهای پرشور وی به نظام آموزشی، در تاریخ اجتماعی و روشنفکرانه ایرانیان جایگاه ویژه ای برای بهرنگی به همراه آورد. در طول دهه ی پنجاه بهرنگی را برای گروه های ضدپهلوی به قهرمان شهید تبدیل کرد و در انقلاب ۵۷ به عنوان یک الگو از معلم نمونه معرفی شد.

سه. پس از گذشت پنج دهه از مرگش، صمد هنوز زنده و محل بحث است. در این سال ها بسیاری از چهره های ادبی و روشنفکری تصویر متفاوتی از صمد نمایش داده اند، اما هیچ یک از این ها به تنهایی تصویر نسل ما از صمد نیست. صمد برای من آموزگاری دلسوز و متعهد و نویسنده ای پیشگام در تاریخ ادبیات کودکان ایران است. صمد بهرنگی به گمان من بیش از آنکه قربانی ارس، یا دسیسه ی دیگری باشد، قربانی اجتماع است. قربانی ناآگاهی مردمی است که آثارش را نخواندند و تکفیرش کردند و یا از او قهرمان شهید ساختند. او بیش از این قربانی کسانی بود که یک نویسنده و آموزگار بزرگ را به نفع منافع احزاب کوچک خود مصادره کردند. این که آثارش علیرغم کم توجهی ها در ایران، دوباره مورد توجه محافل ادبی و هنری جهان قرار گرفت و گاردین «ماهی سیاه کوچولو» را جزو ده کتاب مهم ادبیات کودکان معرفی کرد، تاکیدی است بر این که صمد نه تنها برای آذربایجان، نه تنها ایران، بلکه متعلق به بشریت است. «ماهی سیاه کوچولو»ی او اکنون در برکه ها و رودها و دریاهای جهان شنا کرده است.

چهار. این رویداد چون رویدادهای گذشته ام، دربرگیرنده ی چندین اثر و سند (عکس، جلد کتاب و پوستر) و روایت های گوناگونی است که هنرمندان از «یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست» ساخته اند. برای من به عنوان گردآورنده، زنده نگاه داشتن نام و یاد صمد و تشویق نسل امروز به خواندن و اندیشیدن درباره ی او از هر چیز دیگری مهم تر است.
آر ش تنهـــایی
تابستان ۹۴

اثر "یحیی رویدل" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “یحیی رویدل” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر "کیانوش غریب پور" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “کیانوش غریب پور” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

SKMBT_C45215081622000_000

اثر "گلرخ نفیسی" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “گلرخ نفیسی” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

poster samad dena-11 poster samad dena-13 a1-FLAT-Zd

اثر "اسماعیل قنبری" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “اسماعیل قنبری” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

| جناس | صالح تسبیحی | بهزاد خیلی شبیه صمد است. برای همین از او خواستم در این عکس بایستد و نقش صمد را بازی کند. او هم مناعـت طبع داشت و پذیرفت. او همیشه می‌پذیرد. هر سختی و زحمتـی را مـی‌پذیرد و می‌گوید این اخلاق را، این که به مردم کمک کند از صمد آموخته. بهزاد اصلاً یکرنگ است با صمد. همانقدر مهربان. همانقدر آرمان خواه و دورنگاه.. اما بهزاد گویاهرگزصمد را ندیده و گمانم بیست سالی هم از او جوان‌تر است. درس خوانده، و کتاب خوان و اهل فکر است. می‌ایستد، و قامت راست می‌کند و از پشت عینک نگاهم می‌کند. می‌گوید: سرنوشت من و صمد یکی نیست. می گویم: اما هر دو جوان مرگ شدید. هر دو آرمان داشتید. هر دو برای کوچک‌ترها قصه می‌گفتید. هر دو مرگتان در صندوقچه‌ی ابهام قفل است. قد راست می‌کند و کراوات را می‌بندد. رو به آینه برای نقشش در این عکس تمرین لبخند می‌کند. می‌گوید: ولی مرگ مبهم نیست. مخصوصاً کنار رودخانه. حالا من اروند رود. او ارس. اما سوختن استخوان، اما فرو رفتنِ گلوله درمغز مبهم است. نمی‌دانی داری می‌سوزی، نمی‌دانی چرا همه جا سیاه می‌شود. نمی‌دانی چرا نفس ات بالا نمی‌آید. همه‌اش مبهم است. (رو به من می‌کند و دستش را می‌گذارد روی سینه‌اش) و نمی‌دانی اگر به آب بیفتی هر قطره که توی ریه‌ات می‌رود جای یک نفس درونت تنگ می‌شود و دست آخر خفه می‌شوی. ولی خودت متوجه نمی‌شوی. چون خودت با ماهی‌ها یکی شده ای و به طرف دریا رفته ای. می گویم: اما ما که بیرون از توئیم، مایی که به مهر و شور و شعور می‌شناسیمت، چهره‌ی رنگ پریده‌ات را می‌بینیم وقتی از آب می‌گیرند، چشمانت بسته است. و دارداز سبیلت آب می‌چکد. می‌گوید: اما صمد نماندم و رفتم دور تر. که جنازه‌ام پیدا نشود. رفتم تا جنگ. تا خرمشهر. رفتم آنجا وسط آتش. می گویم: جنازه‌ات آن موقع پیدا نشد. از آب نگرفتند و گوری نداشتی. من که یک سالم بود، و تا بوده تصویر بوده ای و عکس و خاطره. اما نبودی تا مادرت تن بی جانت را به تنش بچسباند. تنی باقی نگذاشتی. شاعر بودی یا نه. این شعر است نه تصویر. این که مادری اندام فرزندِ از دست رفته‌اش را در آغوش بگیرد. نمی‌گوید. بهزاد هیچ نمی‌گوید. بهزاد دارد تجزیه می‌شود. همنقشِ هم سرنوشتِش صمد بهرنگی، در عکس رو به عروس خم می‌شود و دست پشت داماد می‌گذارد. اما به مرور از هم می‌گسلد. و جنازه‌اش که در حاشیه‌ی اروند رود گم شده، از هم گسسته می‌شود سال‌ها پیش. و من می‌مانم و این عکس. که از فراز آن گه گاه به خوابم می‌آید و با هم حرف می‌زنیم. لبهای بهزاد صمد، اول کبود می‌شود. بعد بی خون می‌شود. بعد سفت می‌شود مثل چوب. وبعد نم نم می‌پوسد و می‌ریزد. صمد دیگر هیچ نمی‌گوید. کنار ارس که بایستی، صدایش از لای چین و شکن‌های موج ِ رود بیرون می‌ریزد. اما بهزاد؛ سکوت محض است. یک نام است در فهرست مفقودین. چون درست رأس ساعت دوازده و بیست و سه دقیقه‌ی روزی از روزهای خرداد 1361 دقیق در میانه‌ی بیابان پشت خرمشهر، آن هم چه شهری، بگو ویرانه‌ی خاک نشین، گلوله ای بی هوا به پیشانی‌اش نشسته و جایی افتاده، جایی از آتش و انفجار که، سیزده سال بعد وقتی جنازه‌اش را از ارس گرفتند، نه تنی بی جان و جوان، نه اندام خوش قامت یک شاعر، تن بهزاد خودش شعر بوده، شعری مهیب که هر بیت اش استخوان سوخته ای، هر دندانِ بیرون زده از جمجمه‌ی سوراخ، خود مصرعی بوده و شباهت تام و تمامش به صمد، درعکس برای یک عروسی تمام نشده و سرنوشتش گره خورده به شاعرخیالات و رود. می گویم: دست کم یک «شهید» پشت نام تو هست. می‌گوید: اما صمد بی شهید، زنده مانده برای شما. شهید مرا هم بردارید. به تصویر و تماشا، به شعر واردم کنید، در عکس زنده ترم کنید که زنده شوم.

| جناس | صالح تسبیحی | بهزاد خیلی شبیه صمد است. برای همین از او خواستم در این عکس بایستد و نقش صمد را بازی کند. او هم مناعـت طبع داشت و پذیرفت. او همیشه می‌پذیرد. هر سختی و زحمتـی را مـی‌پذیرد و می‌گوید این اخلاق را، این که به مردم کمک کند از صمد آموخته. بهزاد اصلاً یکرنگ است با صمد. همانقدر مهربان. همانقدر آرمان خواه و دورنگاه.. اما بهزاد گویاهرگزصمد را ندیده و گمانم بیست سالی هم از او جوان‌تر است. درس خوانده، و کتاب خوان و اهل فکر است. می‌ایستد، و قامت راست می‌کند و از پشت عینک نگاهم می‌کند.
می‌گوید: سرنوشت من و صمد یکی نیست.
می گویم: اما هر دو جوان مرگ شدید. هر دو آرمان داشتید. هر دو برای کوچک‌ترها قصه می‌گفتید. هر دو مرگتان در صندوقچه‌ی ابهام قفل است.
قد راست می‌کند و کراوات را می‌بندد. رو به آینه برای نقشش در این عکس تمرین لبخند می‌کند.
می‌گوید: ولی مرگ مبهم نیست. مخصوصاً کنار رودخانه. حالا من اروند رود. او ارس. اما سوختن استخوان، اما فرو رفتنِ گلوله درمغز مبهم است. نمی‌دانی داری می‌سوزی، نمی‌دانی چرا همه جا سیاه می‌شود. نمی‌دانی چرا نفس ات بالا نمی‌آید. همه‌اش مبهم است. (رو به من می‌کند و دستش را می‌گذارد روی سینه‌اش) و نمی‌دانی اگر به آب بیفتی هر قطره که توی ریه‌ات می‌رود جای یک نفس درونت تنگ می‌شود و دست آخر خفه می‌شوی. ولی خودت متوجه نمی‌شوی. چون خودت با ماهی‌ها یکی شده ای و به طرف دریا رفته ای.
می گویم: اما ما که بیرون از توئیم، مایی که به مهر و شور و شعور می‌شناسیمت، چهره‌ی رنگ پریده‌ات را می‌بینیم وقتی از آب می‌گیرند، چشمانت بسته است. و دارداز سبیلت آب می‌چکد.
می‌گوید: اما صمد نماندم و رفتم دور تر. که جنازه‌ام پیدا نشود. رفتم تا جنگ. تا خرمشهر. رفتم آنجا وسط آتش.
می گویم: جنازه‌ات آن موقع پیدا نشد. از آب نگرفتند و گوری نداشتی. من که یک سالم بود، و تا بوده تصویر بوده ای و عکس و خاطره. اما نبودی تا مادرت تن بی جانت را به تنش بچسباند. تنی باقی نگذاشتی. شاعر بودی یا نه. این شعر است نه تصویر. این که مادری اندام فرزندِ از دست رفته‌اش را در آغوش بگیرد.
نمی‌گوید. بهزاد هیچ نمی‌گوید. بهزاد دارد تجزیه می‌شود. همنقشِ هم سرنوشتِش صمد بهرنگی، در عکس رو به عروس خم می‌شود و دست پشت داماد می‌گذارد. اما به مرور از هم می‌گسلد. و جنازه‌اش که در حاشیه‌ی اروند رود گم شده، از هم گسسته می‌شود سال‌ها پیش. و من می‌مانم و این عکس. که از فراز آن گه گاه به خوابم می‌آید و با هم حرف می‌زنیم. لبهای بهزاد صمد، اول کبود می‌شود. بعد بی خون می‌شود. بعد سفت می‌شود مثل چوب. وبعد نم نم می‌پوسد و می‌ریزد.
صمد دیگر هیچ نمی‌گوید. کنار ارس که بایستی، صدایش از لای چین و شکن‌های موج ِ رود بیرون می‌ریزد. اما بهزاد؛ سکوت محض است. یک نام است در فهرست مفقودین.
چون درست رأس ساعت دوازده و بیست و سه دقیقه‌ی روزی از روزهای خرداد ۱۳۶۱ دقیق در میانه‌ی بیابان پشت خرمشهر، آن هم چه شهری، بگو ویرانه‌ی خاک نشین، گلوله ای بی هوا به پیشانی‌اش نشسته و جایی افتاده، جایی از آتش و انفجار که، سیزده سال بعد وقتی جنازه‌اش را از ارس گرفتند، نه تنی بی جان و جوان، نه اندام خوش قامت یک شاعر، تن بهزاد خودش شعر بوده، شعری مهیب که هر بیت اش استخوان سوخته ای، هر دندانِ بیرون زده از جمجمه‌ی سوراخ، خود مصرعی بوده و شباهت تام و تمامش به صمد، درعکس برای یک عروسی تمام نشده و سرنوشتش گره خورده به شاعرخیالات و رود.
می گویم: دست کم یک «شهید» پشت نام تو هست.
می‌گوید: اما صمد بی شهید، زنده مانده برای شما. شهید مرا هم بردارید. به تصویر و تماشا، به شعر واردم کنید، در عکس زنده ترم کنید که زنده شوم.

اثر "مرتضی خسروی" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “مرتضی خسروی” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر "نفیر" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “نفیر” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر "فرشاد آل خمیس" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “فرشاد آل خمیس” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

poster 1358 MohamadReza Dadgar

اثر "زرتشت رحیمی" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “زرتشت رحیمی” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی

02 01رس

اثر "شواتیر" در نمایشگاه "چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست" به گردآورندگی آرش تنهایی

اثر “شواتیر” در نمایشگاه “چند روایت از یک انسان که با امواج ارس به دریا پیوست” به گردآورندگی آرش تنهایی